.......................خورشید

خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را.............................

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

 که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

 نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو ...

 که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی

 غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

 تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

 عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

 عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی

 مده ای حکیم پندم که نظر درو فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!

 مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

 نه به وصل می‌رسانی نه به قطع می‌رهانی

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 1:21 توسط خورشید ......................|

ما را همه شب نمیبرد خواب

ما را همه شب نمی‌برد خواب ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه می‌رود آب

ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب

خارست به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم پیرانه سر آمدم به کتاب

زهر از کف دست نازنینان در حلق چنان رود که جلاب

دیوانه کوی خوبرویان دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن الا به فراق روی احباب

نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 11:59 توسط خورشید ......................|

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند

وز حله به کوفه می‌رود آب

ای سخت کمان سست پیمان

این بود وفای عهد اصحاب

خارست به زیر پهلوانم

بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیده عاشقان به رویت

چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم

پیرانه سر آمدم به کتاب

زهر از کف دست نازنینان

در حلق چنان رود که جلاب

دیوانه کوی خوبرویان

دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن

الا به فراق روی احباب

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 23:36 توسط خورشید ......................|

قند مکرر است خواندن هزارباره ی این اشعار 

.

.

.

کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد

وان چه تیرست که در جوشن جان می‌گذرد


آن نه شخصی که جهانیست پر از لطف و کمال

عمر ضایع مکن ای دل که جهان می‌گذرد


آشکارا نپسندد دگر آن روی چو ماه

گر بداند که چه بر خلق نهان می‌گذرد


آخر ای نادره دور زمان از سر لطف

بر ما آی زمانی که زمان می‌گذرد


صورت روی تو ای ماه دلارای چنانک

صورت حال من از شرح و بیان می‌گذرد


تا دگر باد صبایی به چمن بازآید

عمر می‌بینم و چون برق یمان می‌گذرد


آتشی در دل سعدی به محبت زده‌ای

دود آنست که وقتی به زبان می‌گذرد


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 14:25 توسط خورشید ......................|

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم 

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم 

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم 

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه 

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم 

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی 

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی 

خلاف من که بگرفته است دامن در م...غیلانم 

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی 

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم 

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند 

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت 

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 1:29 توسط خورشید ......................|

گُنبد زرنگار

 

نگه کن بر اين گنبد زرنگار!


که سقفش بُود بی ستون استوار!


سراپرده چرخ گردنده بين!


در او شمعهای فروزنده بين!


يکی پاسبان و يکی پادشاه!


يکی دادخواه و يکی باج خواه!


يکی شادمان و يکی دردمند!


يکی کامران و يکی مستمند!


يکی باجدار و يکی تاجدار!


يکی سرفراز و يکی خاکسار!


يکی بر حصير و يکی بر سرير!


يکی در پلاس و يکی در حرير!


يکی بينوا و يکی مال دار!


يکی نامراد و يکی کامگار!


يکی در غنا و يکی در عنا!


يکی در بقا و يکی در فنا!


يکی تندرست و يکی ناتوان!


يکی سالخورد و يکی نوجوان!


يکی در ثواب و يکی در خطا!


يکی در دعا و يکی در دغا!


يکی نيک کردار و نيک اعتقاد!


يکی غرق در بحر فسق و فساد!


يکی نيک خلق و يکی تند خوی!


يکی بُردبار و يکی جنگ جوی!


يکی در تنعم يکی در عذاب!


يکی در مشقت يکی کامياب!


يکی در جهان جلالت امير!


يکی در کمند حوادث اسير!


يکی در گلستان راحت مقيم!


يکی با غم و رنج و محنت نديم!


يکی را برون رفت ز اندازه مال!


يکی در غم نان و خرچ عيال!


يکی چون گُل از خُرمی خنده زن!


يکی را دل آزرده خاطر حزن!


يکی بسته از بهر طاعت کمر!


يکی در گنه برده عمری بسر!


يکی را شب و روز مصحف بدست!


يکی خفته در کنج کيخانه مست!


يکی بر در شرع مسمار وار!


يکی در ره کفر زنّار دار!


يکی مُقبل و عالم و هوشيار!


يکی مدبر و جاهل و شرمسار!


يکی غازی و چابک و پهلوان!


يکی بزدل و سست و ترسنده جان!


يکی کاتب اهل ديانت ضمير!


يکی دزد باطن که نامش دبير!


از اين پس مکن تکيه بر روزگار!


که ناگه ز جانت برآرد دمار!


مکن تکيه بر لشکر بی عدد!


که شايد ز نصرت نيابی مدد!


مکن تکيه بر مُلک و جاه و حشم!


که پيش از تو بودست بعد از تو هم!


مکن بد که بدبينی از يار نيک!


نمی رويد از تخم بد بار نيک!


بسا پادشاهان سلطان نشان!


بسا پهلوانان کشور ستان!


بسا تند گردان لشکر شکن!


بسا شير مردان شمشيرزن!


بسا ماهرويان شمشاد قد!


بسا نازنينان خورشيد خد!


بسا ماهرويان نو خواسته!


بسا نو عروسان آراسته!


بسا نامدار و بسا کامگار!


بسا سرو قد و بسا گلعذار!


که کردند پيراهن عمر چاک!


کشيدند سر در گريبان خاک!


چنان خرمن عمرشان شد بباد!


که هرگز کسی زان نشانی نداد!


منه دل برين منزل جان ستان!


که در وی نبينی دلی شادمان!


منه دل برين کاخ خرّم هوا!


که می بارد از آسمانش بلا!


ثباتی ندارد جهان ای پسر!


به غفلت مبر عمر در وی بسر!


مکن تکيه بر مُلک و فرماندهی!


که ناگه چو فرمان رسد جان دهی!


منه دل برين دير نا پای دار!


ز (سعدی) همين يک سخن ياد دار!


نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 18:32 توسط خورشید ......................|

يكي از اشعار بسیار زيبا

از بوستان سعدي

باب عشق و مستي:


به مجنون كسي گفت كاي نيك پي 

چه بودت كه ديگر نيايي به حي؟


مگر در سرت شور ليلي نماند؟ 

خيالت دگر گشت و ميلي نماند؟


... چو بشنيد بيچاره بگريست زار 

كه اي خواجه دستم ز دامن بدار


مرا خود دلي درد مندست ريش 

تو نيزم نمك بر جراحت مريش


نه دوري دليل صبوري بود 

كه بسيار دوري ضروري بود


بگفت اي وفادار فرخنده خوي 

پيامي كه داري به ليلي بگوي


بگفتا مبر نام من پيش دوست 

كه حيفست نام من آنجا كه اوست!!


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 23:46 توسط خورشید ......................|

بسم از هوا گرفتن که پـری نماند و بـالی
به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
 
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر  احتـمال  دارد  به  قیـامت  اتصـالی
 
چه خوش است در فراقی همه عمرصبر کردن
به امید آنکه روزی به کف  اوفتد وصـالی
:
به تو حاصلی ندارد غم  روزگار  گفتن
که شبی  نخفته باشی به درازنای  سالی
:
غم حال  دردمندان  نه عجب  گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 10:27 توسط خورشید ......................|

من اندر خود نمـــــی بینم که روی از دوست برتابم  

بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقــــی

اگر جانم دریغ آید نه مشــــتاقم که کـــــــــــــــذابم

بیـــــــا ای لعبت ساقــــــــــــــی نگویم چند پیمانه

که گر جیحـــــــــــون بپیمایی نخواهی کرد سیرابم

مرا روی تو محـــــــــــــــرابست در شهر مسلمانان

وگر جنگ مغل باشد، نگردانـــــــــــــــــــی زمحرابم

مـــــــــرا از دنیــــــی وعقبی همینم بود و دیـگر نه

که پیش از رفتن از دنیا دمــــــی با دوست دریـــابم

سر از بیچارگـــی گفتم نهم شوریده در عالــــــــــم

دگر ره پای می بنــــدد وفای عـهــــد اصحــــــــــابم

نگفــــتی بی وفــــــا یارا که دلــــــــداری کنی ما را

الا ار دست می گیــری، بیـــــــا کـز سر گذشت آبم

زمستان است و بی برگـــــی بیـــــــا ای باد نوروزم

بیـــــابان است و تاریـکی بیــــــــا ای قرص  مهتابم

حیــــات سعدی آن باشد که بر خـــــــاک درت میرد

دری دیگر نمی یابم،مکــــــن محـــــــروم ازین بابــم 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 6:35 توسط خورشید ......................|

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 23:53 توسط خورشید ......................|

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 23:51 توسط خورشید ......................|

آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش 

هر چه کند به شاهدی، کس نکند ملامتش 

باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس،

جز به نظر نمی رسد، سیب درخت قامتش 

داروی دل نمی کنم، که آنکه مریض عشق شد 

... هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر 

گو:«غم نیکوان مخور! تا نخوری ندامتش». 

جنگ نمی کنم اگر دست به تیغ می بری 

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش 

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی! 

که آنچه گناه او بود، من بکشم غرامتش 

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل 

گوش مدار سعدیا! بر خبر سلامتش!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 15:18 توسط خورشید ......................|

چونست حال بستان ای باد نوبهاری 

کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری 

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن 

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری 

یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل 

ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری 

هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد 

چون بر شکوفه آید باران نوبهاری 

عودست زیر دامن یا گل در آستینت 

یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری 

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت 

تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری 

وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو 

این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری 

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد 

دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری 

ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی 

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری 

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را 

کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری 

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت 

باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست 

درمان درد سعدی با دوست سازگاری

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 15:16 توسط خورشید ......................|

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند 

سروران بر در سودای تو خاک قدمند 

شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق 

خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند 

خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن 

قتل اینان که روا داشت که صید حرمند 

... صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب 

زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند 

گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان 

تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند 

هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست 

تا نگویی که اسیران کمند تو کمند 

حرف‌های خط موزون تو پیرامن روی 

گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند 

در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش 

که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند 

زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس 

به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند 

بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز 

چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند 

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست 

گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند 

غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس 

نشناسی که جگرسوختگان در المند 

تو سبکبار قوی حال کجا دریابی 

که ضعیفان غمت بارکشان ستمند 

سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد 

سست عهدان ارادت ز ملامت برمند

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 15:14 توسط خورشید ......................|


سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست ..............


هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست.........




نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 10:10 توسط خورشید ......................|

خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست....؟

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست.......؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 11:56 توسط خورشید ......................|

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمددگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایمکه گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشبکه دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحتکه تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کنسخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلکه گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 1:28 توسط خورشید ......................|

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت 

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم 

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت 

سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق 

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر 

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

... گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی 

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان 

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی 

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 13:8 توسط خورشید ......................|

شرم دارد چمن از قامتِ زیبای بلندت 

که همه عمر نبودست چنین سرو روانش 

گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به درآیم

 باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش 

عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُّر بپذیرد

بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش 

چه گنه کردم و دیدی که تَعَلُّق ببریدی؟ 

بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش 

نرسد ناله‌ی سعدی به کسی در همه عالم 

که نه تصدیق کند کز سر دردیست فَغانش 

گر فِلاطون به حکیمی، مرضِ عشق بپوش

عاقبت پرده برافتد زِ سرِ رازِ نهانش

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:24 توسط خورشید ......................|

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟ 

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش 

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش 

وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش 

وآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش 

چون دل از دست به درشد مَثَلِ کُّره توسن 

نتوان بازگرفتن به همه شهر عِنانش 

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش 

خفته‌ی خاکِ لحد را که تو ناگه به سر آیی 

عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:23 توسط خورشید ......................|

این که تو داری قیامتست نه قامت

وین نه تبسم که معجزست و کرامت


هر که تماشای روی چون قمرت کرد

سینه سپر کرد پیش تیر ملامت


هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر

بر نفسی می‌رود هزار ندامت


عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم

باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت


سرو خرامان چو قد معتدلت نیست

آن همه وصفش که می‌کنند به قامت


چشم مسافر که بر جمال تو افتاد

عزم رحیلش بدل شود به اقامت


اهل فریقین در تو خیره بمانند

گر بروی در حسابگاه قیامت


این همه سختی و نامرادی سعدی

چون تو پسندی سعادتست و سلامت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 8:35 توسط خورشید ......................|

من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود

سر نه چیزی ست که شایسته پای تو بود


خرم آن روز که در روی تو باشد همه عمر

وین نباشد مگر آن روزکه رای تو بود

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:50 توسط خورشید ......................|

عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید


که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود


خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد


خاصه دردی که به امید دوای تو بود

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:45 توسط خورشید ......................|

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت 

 کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم 


بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان 

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم 


او را خود التفات نبودش به صید من  

 من خویشتن اسیر کمند نظر شدم 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:50 توسط خورشید ......................|

از در درآمدی و من از خود به درشدم

                گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم 


گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست  

   صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم 


 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:46 توسط خورشید ......................|

هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي


ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي


يا چشم نمي بيند يا راه نمي داند


هر كو به وجود خود دارد ز تو پروايي


ديوانه عشقت را جايي نظر افتادست


كا نجا نتواند رفت انديشه دانايي


اميد تو بيرون برد از دل همه اميدي


سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:49 توسط خورشید ......................|

ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان ، 


... چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد ،


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:36 توسط خورشید ......................|

گر شد از جور شما خانه موري ويران ،

خانه خويش محال است كه آباد كنيد 



نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:33 توسط خورشید ......................|

روزگاری ست که سودازده ی روی تو ام 

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی تو ام


به دو ...چشم تو که شوریده ‌تر از بخت من ست 

که به روی تو من آشفته‌تر از موی تو ام


نقد هر عقل که در کیسه ی پندارم بود 

کمتر از هیچ برآمد به ترازوی تو ام


همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت 

محرمی نیست که آرد خبری سوی تو ام


چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی 

لیک ترسم که بدوزد نظر از روی تو ام


زین سبب خلق جهانند مرید سخنم 

که ریاضت کش محراب دو ابروی تو ام


دست موتم نکند میخ سراپرده ی عمر 

گر سعادت بزند خیمه به پهلوی تو ام


تو مپندار کز این در به ملامت بروم 

که گرم تیغ زنی بنده ی بازوی تو ام


«سعدی» از پرده ی عشاق چه خوش می‌گوید 

ترک من، پرده برانداز که هندوی تو ام

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 15:47 توسط خورشید ......................|

برخیزکه می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان 

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان 
... 
وین پرده بگوی تا به یک بار 
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان 

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان 

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان 

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان 

بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان 


ما را سر دوست بر کنارست 
آنک سر دشمنان و سندان 

چشمی که به دوست برکند دوست 
بر هم ننهد ز تیرباران 

سعدی چو به میوه می‌رسد دست 
سهلست جفای بوستانبان
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 10:58 توسط خورشید ......................|

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود  

وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون

پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود

برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم

چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود

با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود

بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين

کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود

شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم

وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود

گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل

وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا

طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:38 توسط خورشید ......................|

ای سرو بالای سهی ؛ کز صورت جان آگهی

وز هر چه در عالم بهی ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گفتی به رنگ من گلی ؛ هرگز نبیند بلبلی

آری نکو گفتی ولی ؛ ما نیز هم بد نیستیم ....


تا چند گویی ما و بس ؛ کوته کن ای رعنا و بس

نه خود تویی زیبا و بس ؛ ما نیز هم بد نیستیم


ای شاهد هر مجلسی ؛ وآرام جان هر کسی

گر دوستان داری بسی ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گر گلشن خوشبو تویی ؛ ور بلبل خوشگو تویی

ور در جهان نیکو تویی ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گویی چه شد کان سرو و بن ؛ با ما نمیگو ید سُخُن

گو بی وفایی پر مکن ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گر تو به حسن افسانه ای ؛ یا گوهر یکدانه ای

از ما چرا بیگانه ای ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گفتم تو ما را دیده ای ؛ وز حال ما پرسیده ای

پس چون ز ما رنجیده ای ؛ ما نیز هم بد نیستیم


گفتی به از من در چگل ؛ صورت نبندد آب و گل

ای سست مهر سخت دل ؛ ما نیز هم بد نیستیم


سعدی گر آن زیباقرین ؛ بگزید بر ما همنشین

گو هر که خواهی برگزین ؛ ما نیز هم بد نیستیم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 22:17 توسط خورشید ......................|

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی 
دودم بسر بر آمد زین آتش نهانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:4 توسط خورشید ......................|

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم

بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت 

و پایابمتنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم

بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه

که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم

مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان

و گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم

مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه

که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم

سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم

دگر ره پای می‌بندد وفای عهد اصحابم

نگفتی بی‌وفا یارا که دلداری کنی ما را

الا ار دست می‌گیری بیا کز سر گذشت آبم

زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم

بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم

حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد

دری دیگر نمی‌دانم مکن محروم از این بابم

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:40 توسط خورشید ......................|

چشــــــــم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی


ای کــــه نیازمــوده‌ای صورت حــــال بــــی‌دلان

عشق حقیقتست اگـــــر حمل مجاز مــی‌کنی

 

ای کـــه نصیحتم کنـــی کـــــــز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیــــــب ایــــــاز مــــی‌کنـــی

 

پیش نمـــــــــاز بگــــــذرد ســـرو روان و گویدم

قبله اهــــــل دل منـــــــم سهو نمــاز می‌کنی

 

دی بـــــه امیــــد گفتمش داعــــی دولت تـوام

گفت دعـــا بــــه خـــود بکن گر به نیاز می‌کنی

 

گفتم اگـــــر لبت گــزم مــــی‌خورم و شکر مزم

گفت خــــــــوری اگــر پـــزم قصه دراز مــی‌کنی

 

سعدی خویـــش خوانیـــم پس بـــه جفا برانیم

سفره اگــــــر نمی‌نهی در بــه چه باز می‌کنی

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:32 توسط خورشید ......................|


من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني 
    يا چه كردم كه به من باز نگه نميكني 

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست 
    تا ندانند رقيبان  كه تو منظور مني 

   ديگران چون بروند از نظر از دل بروند 
   تو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:26 توسط خورشید ......................|

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم


نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست

 نه احتمال نشستن نه پای رفتارم


کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست

 سفر کنید رفیقان که من گرفتارم


نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما

نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم


اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی

 من این طریق محبت ز دست نگذارم


مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل

درست شد به حقیقت که نقش دیوارم


در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست

اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم


به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی

همه جهان به درآیند گو به انکارم


کجا توانمت انکار دوستی کردن

 که آب دیده گواهی دهد به اقرارم
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 16:34 توسط خورشید ......................|

 
خیال روی کسی در سرست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرونست


خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی

که بامداد به روی تو فال میمونست


چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست

 
اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 16:30 توسط خورشید ......................|

 خیال روی کسی در سرست هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرونست


خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی

که بامداد به روی تو فال میمونست


چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست


اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست


نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 2:1 توسط خورشید ......................|

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها

بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل

تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها

وی شور تو در سرها، وی سر تو در جانها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان​ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمانها

گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد، سهلست بیابانها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

میگویم و بعد از من گویند به دورانها
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:15 توسط خورشید ......................|

حكايت از گلستان سعدي: اول هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان 

درهم نكشيده، مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود واستطاعت پاي پوشي نداشتم به 

جامع كوفه در آمدم، دلتنگ، يكي را ديدم كه پاي نداشت، سپاس نعمت حق به جاي 

آوردم و بر بي كفشي صبر كردم.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:2 توسط خورشید ......................|

این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست


دل زنده می‌شود به امید وفای یار

جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست


تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن

هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست


من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم

هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست


رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست


وقتی امیر مملکت خویش بودمی

اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست


گر دوست را به دیگری از من فراغتست

من دیگری ندارم قایم مقام دوست


بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست


درویش را که نام برد پیش پادشاه

هیهات از افتقار من و احتشام دوست

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:3 توسط خورشید ......................|

وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من


ناله ي زير و زار من زارترست هر زمان

بس كه به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من


نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو

دستنماي خلق شد قامت چون هلال من


پرتو نور روي تو هر نفسي به هر كسي

مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من


خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين كند

هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من


برگذري و ننگري باز نگر كه بگذرد

فقر من و غناي تو جور تو احتمال من


چرخ شنيد حال من گفت منال سعديا

كآه تو تيره مي كند آينه ي جمال من


نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:4 توسط خورشید ......................|


شکست عهد مودت نگار دلبندم

برید مهر و وفا یار سست پیوندم

به خاک پای عزیزان که از محبت دوست

... دل از محبت دنیا و آخرت کندم..

تطاولی که تو کردی به دوستی با من

من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی

هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقی سرمست جام باده عشق

بده به رغم مناصح که می‌دهد پندم

من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا

پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان

که من به پای تو در مردن آرزومندم

بیا بیا صنما کز سر پریشانی

نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز

کجا روم که به زندان عشق

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:5 توسط خورشید ......................|

گلی خوشبوی در حمام روزی.

رسید از دست محبوبی بدستم..

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم.

بگفتا من گلی ناچیز بودم..

ولیکن مدتی با گل نشستم.

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم...
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:0 توسط خورشید ......................|

 آن را که جای نیست همه شهر جای اوست....سعدی

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
 
 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست


بی‌خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

 او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست


مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
 
چندانکه می‌رود همه ملک خدای اوست


آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد

 به هردری  که رسد آشنای اوست


کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

 عارف بلا، که راحت او در بلای اوست


عاشق که بر مشاهده‌ی دوست دست یافت

 در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست


بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست 

 این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست


هر آدمی که کشته‌ی شمشیر عشق شد

 گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست


از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

 سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:43 توسط خورشید ......................|


چنان در قید مهرت پای بندمکه گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریمگهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشیکه پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بارحدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوستمده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاشمعاذالله من این صورت نبندم
چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌هانه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکاماگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گوربرآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایتگر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت توستمن این بیداد بر خود می‌پسندم
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 23:17 توسط خورشید ......................|

من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکنددر من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبتتا بیایند عزیزان به مبارک‌بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه‌ی اُنسپیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ!یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کزآن روز که دلبند منیدل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر منستگر خلایق همه سَروَند، چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنیوین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاکحاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
می‌نماید که جفایِ فَلَک از دامنِ مندستْ کوته نکند تا نَکَند بنیادم
ظاهر آنست که با سابقه‌ی حُکم اَزَلجَهد سودی نکند، تن به قضا دردادم
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟داوری نیست که از وی بستاند دادم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفتوقت آنست که پُرسی خبر از بغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسدعجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
سعدیا! حب وطن گر چه حدیثیست صحیحنتوان مُرد به سختی که من این جا زادم
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 21:45 توسط خورشید ......................|

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستمتو به یک جرعه دیگر ببری از دستم
هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمایکه حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حق مهر و وفایی که میان من و توستکه نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بودبا خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکنبا وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایما عادت من گوشه نشستن بودیتا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیستتو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دلنروم باز گر این بار که رفتم جستم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 20:46 توسط خورشید ......................|

نقش نامت کرده دل، محراب تسبيح وجود

تا سحر، تسبيح گويان، روی در محراب داشت

 

ديده‌ام می‌جست، گفتندم نبينی روی دوست

عاقبت معلوم کردم، اندرون سيماب داشت

 

زآسمان آغاز کارم سخت شيرين می‌نمود

کی گمان بردم که شهد آلوده، زهر ناب داشت
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 10:31 توسط خورشید ......................|

آب حيات من است، خاک سر کوی دوست..حضرت سعدی.تقدیم دوستان

آب حيات من است، خاک سر کوی دوست

گر دو جهان خرميست، ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نيست جز شکن زلف يار

فتنه در آفاق نيست جز خم ابروی دوست

 داروی مشتاق چيست؟ زهر ز دست نگار

 مرهم عشاق چيست؟ زخم ز بازوی دوست  **

دوست به هندوی خود گر بپذيرد مرا

 گوش من و تا به حشر، حلقه هندوی دوست  **

 گر متفرق شود خاک من اندر جهان

 باد نيارد ربود گرد من از کوی دوست

 گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل

 روز قيامت زنم خيمه به پهلوی دوست

 هر غزلم نامه‌ايست صورت حالی در او

 نامه نوشتن چه سود؟ چون نرسد سوی دوست

 لاف مزن سعديا شعر تو خود سحرگير

 سحر نخواهد خريد، غمزه جادوی دوست

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 10:4 توسط خورشید ......................|

چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد ..سعدی

چه کسی که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
 
 که نه در تو بازماند مگرش بصر نباشد

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد

مکن ار چه می‌توانی که ز خدمتم برانی

  نزنند سائلی را که دری دگر نباشد

 به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم

 نکنی که چشم مستت ز خمار برنباشد

 همه شب در این حدیثم که خنک تنی که دارد

 مژه‌ای به خواب و بختی که به خواب درنباشد

چه خوشست مرغ وحشی که جفای کس نبیند

  من و مرغ خانگی را بکشند و پر نباشد

 نه من آن گناه دارم که بترسم از عقوبت

 نظری که سر نبازی ز سر نظر نباشد

قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نه

 که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد

چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او

  سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد

شب و روز رفت باید قدم روندگان را

 چو به مامنی رسیدی دگرت سفر نباشد

عجبست پیش بعضی که ترست شعر سعدی

  ورق درخت طوبیست چگونه تر نباشد
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:54 توسط خورشید ......................|

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت..سعدی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت


مرا به شــــــــاعری انداخت روزگار آنگه

که چشـــم مســت تو دیدم که ســــاحری آموخت


همه قبیـــــلۀ من عالمـــــــان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت


برفت رونق بازار آفتاب و قمر

ز بس که ره به دکان تو مشتری آموخت


من آدمی به چنین شکل و طبع و خوی و روش

ندیده ام، مگر این شیوه ات پری آموخت؟


هــزار بلبل دســــتان سرای عاشــق را

ببــاید از تو ســخن گفتـن دری آموخت


مگر دهــان تو آموخت تنگی از دل من؟

وجـود من ز میـــان تو لاغـری آموخت


بـلای عشـق تو بنیـــاد زهد و بیخ ورع

چـنان بکند که صوفـی قلنــدری آموخت


دگر نه عزم ســــیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت


چنان بگریم ازین پس که مرد نتوانــــــد

در آب دیدۀ ســـعدی شــــناوری آموخت

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:19 توسط خورشید ......................|

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

 ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی

 نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق 

 غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی 

 تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت 

 تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی

صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی 

نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی

 عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد 

 که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی

دلی دو دست نگیرد دو مهر دل نپذیرد 

 اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی

کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن 

 نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

به اختیار تو سعدی چه التماس برآید
 
 گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 16:5 توسط خورشید ......................|

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:16 توسط خورشید ......................|

 

تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری

غم دل با تو نگویم که ندانی دردم


ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی

 تو نبودی که من این جام محبت خوردم

 
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من

 ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:38 توسط خورشید ......................|

 هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌...سعدي

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌

چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر


طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمي‌


حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقي‌ ايام‌ رفت

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:9 توسط خورشید ......................|

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی .. شعری بسیار زیبا از حضرت .سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تونه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چه روی باز کردی ، در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیّتی نویسیّ و هَدِیّتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر تست یارا
 
به وصال مرهمی نه ، چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
 
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ، ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ای باشد ، به از آن که خودپرستی
 
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند ؟ اگر زبونی نکنند و زیردستی

گلــه از فــــراق یــــاران و جفــای روزگاران

نه طریق توست سعدی ،
 
 کم خویش گیر و رستی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:32 توسط خورشید ......................|

مشنو اي دوست كه غير از تو مرا ياري هست

 یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

 به کمند سر زلفت نه من افتادم بس

که به هر حلقه مویت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

 در و دیوار گواهی بدهند کاری هست

هركه عیبم کند از عشق و ملامت گوید

 تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
 
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

  نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس

  که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاكي ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

 من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

  جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرصع به در آيم روزي

 تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

 که نه مستم من و در دور تو هوشیاری هست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0:45 توسط خورشید ......................|


 
 
  نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم ..برفت در همه عالم به بی دلی خبرم ..حضرت سعدی
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم


برفت در همه عالم به بی دلی خبرم


نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم


نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم


من از تو روی نخواهم به دیگری آورد


...که زشت باشد هر روز قبله دگرم


بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست


که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم


قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند


میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم


به جان دوست که چون دوست در برم باشد


هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم


نشان پیکر خوبت نمی‌توانم داد


که در تأمل او خیره می‌شود بصرم


تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود


که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم


به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی


و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم


مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی


خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 7:52 توسط خورشید ......................|

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط خورشید ......................|

وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زير و زار من زار ترست هر زمان

بسکه به هجرمي دهدعشق توگوشمال من

نورستارگان ستد روي چو آفتاب تو 

دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي

مي رسد ونمي رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند 

هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

ديده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن

چون که اثر ني کند در تو زبان قال من

بر گذري و ننگري باز نگر که بگذرد 

فقر من و غناي تو جور تو احتمال من 

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا 

کآه تو تيره مي کند آينه جمال من

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:38 توسط خورشید ......................|

تو را نادیدن ما غم نباشد 

که در خیلت به از ما کم نباش

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می​کنی محکم نباشد..................


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:47 توسط خورشید ......................|

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم 

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:42 توسط خورشید ......................|

از غزلیات ناب و بسیار دلنشین سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی  

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم  

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی 


ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه 

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی 


آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 


پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند  

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در


نتوانم زدن از دست رقیبان  

این توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت 

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی


روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا 

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی 


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی 


شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  

تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی 


سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی


خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

 نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:31 توسط خورشید ......................|

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمي‌بينم

دلي بي غم کجا جويم که در عالم نمي‌بينم

دمي با همدمي خرم ز جانم بر نمي‌آيد

دمم با جان برآيد چون که يک همدم نمي‌بينم 

مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده

وليکن با که گويم راز چون محرم نمي‌بينم

قناعت مي‌کنم با درد چون درمان نمي‌يابم

تحمل مي‌کنم با زخم چون مرهم نمي‌بينم 

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بيگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمي‌بينم 

نم چشم آبروي من ببرد از بس که مي‌گريم

چرا گريم کز آن حاصل برون از نم نمي‌بينم

کنون دم درکش اي سعدي که کار از دست بيرون شد

به اميد دمي با دوست وان دم هم نمي‌بينم 
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:37 توسط خورشید ......................|

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

 چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من ایستاده‌ام تا بسوزم تمام


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:33 توسط خورشید ......................|

|

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

 تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم


نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند

که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم


بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب

 که نه در بادیه خار مغیلان بودم


زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال

ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم


به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم


تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح

 همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

 

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت

 عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 0:25 توسط خورشید ......................|

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم 
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم 

چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد 
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم 

دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه 
...
 دگر ره ديده ميافتد بر آن بالاي فتانم 

ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني 
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 19:35 توسط خورشید ......................|

چنان بموی تو آشفته‌ام به بوی تو مست   که نیستم خبر ازهرچه دردوعالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد          خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال      در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست            من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست            به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت     اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید             کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به توودیگران به خود مشغول    معاشران ز می وعارفان زساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی        چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید    که اختیار من ازدست رفت و تیرازشست

حذر کنید ز باران دیده سعدی         که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود     در این سخن که بخواهند برد دست بدست


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:5 توسط خورشید ......................|

غزلی بسیار زیبا از سعدی..........

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هستیا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیستدر و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گویدتا ندیدست تو را بر منش انکاری هست


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 1:26 توسط خورشید ......................|


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست   

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد 

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود 

......چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن 

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم 

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند 

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف 

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم 

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی 

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد 

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست 


غزلی از سعدی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 18:57 توسط خورشید ......................|


آخرين مطالب
» سرو.........شمس لنگرودی
» می‌سوزم سراپا.......شمس لنگرودی
» هدیه م از تولد .......شمس لنگرودی
» تو خواهی آمد.........شمس لنگرودی
» دلتنگی خوشه ی انگور سیاه است.......شمس لنگرودی
» چون آدم به پیری رسید.........
» باید عاشق شد و خواند......زنده یاد : محمود مشرف آزاد تهرانی ( م . آزاد )
» متلاطم ....تنها ... شمس لنگرودی
» چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد...شمس لنگرودی
» آدم ها می آیند و میروند ...

 Design By : Pichak