شفیعی کدکنی

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

_زان که بر این پرده ی تاریک،

 

                                         این خاموشی نزدیک،

 

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم.

 

از دکتر شفیعی کدکنی

دل من گرفته زین جا ...شفیعی کدکنی

 

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

 همه آرزویم اما

 چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم....شفیعی کدکنی

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم


با آن همه
آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم


بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام
به جایی نرسیدیم

 

شفیعی کدکنی

زیر باران باید رفت....سهراب سپهری

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.....سهراب سپهری

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن

به سراغ من اگر می آیید....سهراب سپهری

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیا یید

که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی

 

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است......حافظ

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ازل است

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است........حافظ

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست.....حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود...........شاملو

آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود

تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا آورم!

زیباترین حرفت را بگو.........شاملو

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد....شاملو



زنده یاد احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

وهر انسان

برای هر انسان

برادری ست .

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

وقلب

برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه

نبرم .

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

ومن آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم

 

تا یادم نرفته است بنویسم....سید علی صالحی

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

سلام! حال همه‌ی ما خوب است.........سید علی صالحی

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل..........سید علی صالحی

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

... خوب است


مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ....

که هی اتفاقا آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد....

میز کارم غبار گرفته است....سید علی صالحی

میز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام
رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

کاری به کارِ شما ندارم...........سید علی صالحی

کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.

من با خودم
به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست
سخن می‌گویم.

.......................

شما هم می‌شناسیدشان:
همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله
بعضی‌های نابَلَد ...!
بی‌خود و بی‌جهت
خیال می‌کنند
درگاهِ این خانه تا اَبَد
رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.
آیا خاموشی باد
واقعا از ترسِ وزیدن است؟

---------

دردا ... در این دیار
شکایتِ کدام درنده
به درنده‌ی دیگری باید؟

 

از : سید علی صالحی

من تو را برای شعر بر نمی گزینم.....منزوی

من تو را برای شعر بر نمی گزینم

شعر

        مرا برای تو برگزیده است

در هشیاری

            به سراغت نمی آیم

هربار

       از سوزش انگشتانم

در می یابم

            که باز نام تو را می نوشته ام

بگذار تا جهان به زیبایی خود دل ببندد.....شمس لنگرودی

بگذار تا جهان به زیبایی خود دل ببندد

بگذار تا جهان به زیبایی خود دل ببندد

بهار

در مقدم تو قربانی می‌شود تا از قطرات گلویش

شقایقی بروید

...

بی حضور تو

هیچ دفتری گشوده نمی‌ماند

بی گذار تو

معبری را پایان نیست

تو الفبای جهان را دیگر کرده‌ای


پرندگان شوریده در نفست ره گم می کنند

شوریدگان هوایت را دریاب!

نگاه کن

دو پرنده روحم را می‌برند

و جهان در عبور پرندگان

شکل تو را می‌گیرد!

خوب میدانم ...........سهراب

خوب می دانم ، 

.

.

.

.

.

.

........................حوض نقاشی من .

.

.

.

...................................................بی ماهی است.

پشت دریاها شهری ست! ...........سهراب

پشت دریاها شهری ست! 

.

.

.

.

.

قایقی باید ساخت ..............................

قایقی خواهم ساخت ..........سهراب

قایقی خواهم ساخت 

خواهم انداخت به آب. 

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق 

قهرمانان را بیدار کند

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته.......دکتر شفیعی کدکنی


بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته

بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نمانده‌ست صدایی

بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب

بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی

پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن

لانه جغد نگر کاسه آن بربط سُغدی ز خموشی

نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم

چشمم آن روز مبیناد که خاموش درین ساز تو بینم

نغمه ی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم

اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم

اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم

"استاد شفیعی کدکنی"


وهم...............سهراب سپهری

جهان ، آلوده خواب است.

فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ

چنان که من به روی خویش

در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست

و دیوارش فرو می خواندم در گوش:

میان این همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:

چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست

در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟ 

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است ......سهراب

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است

ای پرنده ولی تو 

خال یک نقطه در صفحه  ارتجال حیاتی

دورها آوایی است که مرا می خواند..........سهراب

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

.
.
.
.
.
.
دورها آوایـــــــــــــــــــــــی است که مرا می خواااااااااند

آدم   اینجا   تنهــــــــــــــــــــــــــــــاست .......سهراب

آدم 

اینجا 

تنهــــــــــــــــــــــــــــــاست 

.

.

.

.

.

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست !

مانده تا برف زمين آب شود



مانده تا برف زمين آب شود


مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر


ناتمام است درخت


زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد


و فروغ تر چشم حشرات


و طلوع سر غوك از افق درك حيات


مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد


در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد


و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف


تشنه زمزمه ام


مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد


پس چه بايد بكنيم


من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال


تشنه زمزمه ام؟


بهتر آن است كه برخيزيم


رنگ را بردارم


روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم


آب را گل نکنیم..............سهراب

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

زین آتش نهفته ...........حافظ

زین آتش نهفته که در سینه من است ......

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت............